قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

523

تاريخ الفي ( فارسى )

چه ، اميد چنان دارم كه هرگره كه او بگشايد من ببندم و اگر مرا حكم نمىكنى كسى ديگر را بدين مهم نامزد فرماى و به ابو موسى رضا مده مرا مشرف آن‌كس گردان كه نصب مىفرمايى . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، فرمود : اى احنف ! اين قوم جز به ابو موسى رضا نمىدهند و گوش به اشارت من نمىكنند و من ترك اين امر گفته‌ام . هرچه خواهند ايشان مىكنند . پس آن قوم كس فرستادند و ابو موسى را بخواندند . و ابو موسى گوشه گرفته بود « 1 » و در جنگ خوض نمىكرد . چون آن شخص كه به طلب ابو موسى رفته بود به او رسيد از او پرسيد كه : صلح كردند ؟ گفت : آرى . ابو موسى گفت : الحمد للّه ربّ العالمين . بعد از آن آن شخص گفت : امّا تو را حكم كردند و جهت آن تو را مىطلبند . گفت : انّا للّه و إنّا إليه راجعون . پس ابو موسى به لشكر امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، آمد . در اين اثنا اشتر پيش امير المؤمنين آمد و گفت : به آن خدايى كه جز او خدايى نيست كه هرگاه چشم من بر عمرو عاص افتد او را بكشم . القصّه ؛ بعد از آن گفتگوى بسيار هردو لشكر بر حكمين قرار دادند و سلاحها بنهادند و اكابر و اعيان هردو لشكر با هم بنشستند و دبيرى طلب كردند . عبد اللّه بن رافع ، دبير امير المؤمنين على ، [ 71 ب ] حاضر بود . امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، گفت : بنويس كه قرار دادند امير المؤمنين على و معاوية بن ابى سفيان . معاويه گفت : اگر چنان كه دعوى مىكنى تو امير المؤمنين بودى چرا با تو جنگ كردمى ! « 2 » امير المؤمنين گفت : اللّه اكبر ! راست گفت رسول خدا ، صلّى اللّه عليه و آله ، در وقت صلح حديبيّه . مرا بخواند و گفت : بنويس بسم اللّه الرّحمن الرحيم ، اين صلحى است كه محمّد رسول اللّه مىكند با اهل مكّه . پدر اين معاويه ، ابو سفيان گفت : اى محمّد ! اگر من به رسالت تو اقرار داشتمى با تو جنگ نكردمى . بفرماى تا نام تو و نام پدر تو و نام من و نام پدر من بنويسند . مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود : يا على چنان كه او مىخواهد بنويس . من رسول خدايم اگرچه ايشان مكروه دارند . پس به فرمان رسول ، صلّى اللّه عليه و آله ، چنان ابو سفيان مىگفت نوشتم . « 3 » بعد از آن مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، گفت مرا : اى على ! تو را بعينه همچنين روز با پسر ابى سفيان خواهد بود . و چون مصطفى ، صلّى اللّه عليه و آله ، مرا از اين حال خبر داده ، اكنون چنانچه معاويه مىخواهد بنويس . پس از اين گفتار عمرو عاص گفت : سبحان اللّه ! ما را با كافران برابر مىكنى ؟ ما و شما مؤمنانيم . امير المؤمنين على بانگ برآورد كه : خاموش باش اى پسر نابغه . تو هميشه دوست

--> ( 1 ) . در آن هنگام ابو موسى در شهر عرض ، واقع ميان تدمر و رصافه ، زندگى مىكرد . ( 2 ) . ابن ابى الحديد جملهء معاويه را بدين‌گونه بيان مىكند : « چه بد مردى خواهم بود كه اقرار كنم او امير المؤمنين است و با او جنگ كرده باشم . » - شرح نهج البلاغه ، ج 1 ، ص 346 . ( 3 ) . براى اطّلاع بيشتر در اين مورد - مغازى ، ص 464 .